خلاصه داستان قسمت ۴۹۵ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

821x465 fikret ve zeynepin ilk tanismasi 1651182924476 - خلاصه داستان قسمت ۴۹۵ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۴۹۵ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. با ما همراه باشید. این مجموعه ترکیه ای باء نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال مورات سراچ اغلو می باشد. نخستین قسمت از این مجموعه در تاریخ ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۸ از شبکه آ تی وی پخش شد.

821x465 fikret ve zeynepin ilk tanismasi 1651182924476 - خلاصه داستان قسمت ۴۹۵ سریال ترکی روزگاری در چکوروا
قسمت ۴۹۵ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

قسمت ۴۹۵ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

چتین در بازار چوکوروا در حال قدم زدن هست که یک دفعه زنی را از دور میبینه ابتدا کمی جا میخوره سپس لبخند عمیقی روی لبانش می‌نشیند و با خوشحالی او را صدا میزنه زینب خودتی  او برمیگرده و با دیدن چتین حسابی خوشحال میشه و آنها همدیگر را در آغوش می گیرند. چتین ازش میپرسه که اینجا چیکار می کنی؟ زینب درحالی که چمدانش را از تاکسی برمیداره بهش میگه انتقالی برای دوران دبیرستانم را اینجا گرفتم دلم تنگ شده بود واسه اینجا! چتین حسابی خوشحال میشه و خوش آمد میگه سپس بهش میگه مطمئنم دلت برای تست های داداش نوری تنگ شده زینب تعریف میکنه و میگه هنوز مزه اش زیر دندونمه هنوزم با پنیر و گوجه درست میکنه؟ چنین تایید میکنه و باهم دیگه به طرف کافه داداش نوری میرن. زینب به چتین میگه چقدر چوکوروا عوض شده! نه تنها خود مردمش بلکه خود چوکوروا عوض شده. چتین لبخند از روی لبانش محو میشه و میگه آره وقتی مردمش عوض میشن یه سریا میان یه سریا میرن چطور چوکوروا مثل قدیم باشه؟ زینب بهش میگه شنیدم که همسرتو از دست دادی! سپس تسلیت میگه همان موقع لطفیه به همراه کارمندانش به اونجا میاد.

لطفیه از فضای آنجا تعریف میکنه که یک دفعه چتین را میبینه و به سر میز آنها میره چتین زینب و خانه لطفیه را به همدیگه آشنا میکنه. لطفیه ازش میپرسه که برای دل خودت اومدی چوکورا یا به خاطر پدرت؟ زینب میگه زمانی که پدرم اینجا معلم بود دوران کودکیمو اینجا گذروندم خاطرات خیلی خوبی اینجا داشتم و حسابی دلم تنگ شده بود به خاطر همین اومدم اینجا گفتم دوران دبیرستانمو اینجا بگذرونم. چتین برای خاله لطفیه تعریف میکنه که پدر آبجی زینب معلم خیلی شریفی بود خیلی دوسش داشتیم و خاطراتی ازش تعریف میکنه. لطفیه از زینب حسابی خوشش میاد و وقتی به شهرداری برمیگرده به چتین میگه تا به آن جا بیاد تا با همدیگه صحبت کنن. لطفیه به چتین می گه من از زینب خیلی خوشم اومده دختر خیلی خوبیه، او تایید میکنه و بهش میگه شما هم به همون چیزی که من فکر می کنم فکر می‌کنین؟ به نظرتون شدنیه؟ لطفیه بهش میگه بالاخره زلیخا داره ازدواج میکنه چتین تایید میکنه و میگه آره داداش فکرتم باید کمی خوشحال بشه خوشحالی حقشه و ازش میپرسه که چجوری آنها را با همدیگه آشنا کنیم؟ لطفیه تو فکر فرو میره تا نقشه اش را برای چتین تعریف کنه.

شب هاکان به عمارت زلیخا میره و با بچه ها در حال بازی کردن است وقتی میز شام چیده میشه، همه سر میز جمع میشن عزیز خانم با دیدن هاکان ازش میپرسه که تو دیگه کی هستی؟ او بهش میگه مگه یادت نیست؟ من عبدی پاشا هستم دیگه! عزیز خانم بهش میگی دروغ نگو اون سالهاست که مرده و از زلیخا میپرسه که این کیه؟ زلیخا میگه نامزد منه عزیز جون! او با تعجب میگه دمیر؟ هاکان با عزیز خانوم در حال بحث کردن هست که همان موقع لطفیه از راه میرسه و از دیدن خوشحالی آنها خوشحال میشه. بعد از رفتن هاکان و صرف شام وقتی با زلیخا تنها میشه بهش میگه که دیگه تو داری ازدواج می کنی و باید از اینجا برم زلیخا مخالفت میکنه اما لطفیه میگه دیگه درست نیست که اینجا باشم نباید یه خونه را روی خونه دیگری ساخت! خونه گرفتم هر وقت دلمون تنگ شد به همدیگه سر میزنیم و زود به زود با همدیگه صحبت می کنیم زلیخا ناچارا قبول میکنه. آخر شب وهاب به عمارت حشمت میره و با زدن تو سر نگهبانانش آنها را بیهوش میکنه و روی دیوار خانه او مینویسه که چوکورا برای حشمت تبدیل به قبر میشه.

فردای آن روز وقتی حشمت آن نوشته را روی دیوار میبینه حسابی عصبانی میشه و نگهبانان را حسابی دعوا میکنه و بهشون میگه که من شماها را پس واسه چی اینجا گذاشتم؟ من میدونم این کار وهاب بوده به حسابش می رسم اما یک بار دیگه شما اجازه بدین یه نفر نزدیک عمارت من بشه به حسابتون میرسم. حشمت به همراه افرادش به سمت گاراژ عبدالقدیر میرن وقتی به آنجا می رسند حشمت داد میزنه و وهاب را صدا میزنه و بهش میگه که پشت برادرت قایم نشو جرات داری بیا و شروع می‌کنند به کتک زدن افراد عبدالقدیر بعد از چند دقیقه عبدالقدیر به اونجا میاد و تیر هوایی میزنه و بهشون میگه که اینجا چیکار میکنید؟ حشمت میگه من با تو کاری ندارم با اون داداش دیوونت کار دارم اونو به من تحویل بده عبدالقدیر ازش میپرسه که این چی شده؟ ماجرا چیه؟

حشمت میگه که اومده رو دیوار خونه من نوشته چوکوروا قبر تو میشه عبدالقدیر بهش میگه اون رفته خودم فرستادمش رفته ازمیر حشمت میگه به من دروغ تحویل نده اون داداشتو بهم تحویل بده! عبدالقدیر اسلحه میگه سمتش و میگه دروغ گفتن کار توعه من هیچ وقت یادم نمیره که چه جرمی را انداختی گردن وهاب و ازش میخواد تا از اونجا سریعاً بره تا نکشتتش. حشمت با عصبانیت میگه من داداش دیوونتو هر جا پیدا کنم با خوشحالی میکشم و از اونجا میرن. عبدالقدیر وقتی داخل میره میبینه که وهاب اونجاست با عصبانیت میپرسه که چرا نرفته ازمیر؟ و با بحث میکنه. زلیخا به همراه هاکان به سمت خانه ای میرن. هاکان خانه‌ای که گرفته را بهش نشون میده زلیخا خوشش میاد میگه خیلی قشنگه اما این تغییر یهویی برای بچه ها خوب نیست هم خواهر لطفیه داره میره هم خونشون میخواد عوض بشه و از هاکان میخواد تا چند وقتی تو همون عمارت بمونن هاکان قبول میکنه.

لطفیه تو شهرداری در حال کار کردن است که فکرت بهش زنگ میزنه و میگه شنیدم خونه گرفتی ای کاش به منم نشون میدادی! لطفیه بهش میگه اگه میخوای شب میریم بهت نشون میدم و باهم دیگه تو کلوپ شهر قرار میزارن از طرفی لطفیه نامه ای برای زینب میفرسته و بهش میگه که شب به اونجا بیاد. زلیخا به آشپزخونه میره و از فادیک و جوریه میپرسه که غذا چی درست کردن؟ سپس ازشون میخواد تا یه سینی هم برای شرمین ببرن آن ها از رفتارش کلافه میشن که چرا باید به آنها که انقدر بهش بدی کردن خوبی کنه. فردای ان روز غفور میخواد بره به کارهاش برسه که جوریه به زور بهش میگه که غذاتو بخور بعد برو غفور عصبانی میشه و از آشپزخونه بیرون میاد و به راشد میگه که جوریه را سریعاً شوهر بده تا دست از سرش برداره چون حسابی کلافه اش کرده….

بیشتر بخوانید:

(بخش سوم) خلاصه داستان قسمت اول تا آخر فصل پنجم سریال ترکی روزگاری در چکوروا

۰ ۰ آرا

امتیازدهی به مقاله


دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیست + 8 =