سریال ترکی روزگاری در چکورواسریال ترکیه ایفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت ۳۷۵ سریال ترکی روزگاری در چکوروا + پخش آنلاین

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۳۷۵ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه ترکیه ای باء نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال مورات سراچ اغلو می باشد. نخستین قسمت از این مجموعه در تاریخ ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۸ از شبکه آ تی وی پخش شد.

1200x627 bir zamanlar cukurova mujgan ve zuleyha oldu mu bir zamanlar cukurova mujgan ayrildi mi 1621513184997 - خلاصه داستان قسمت ۳۷۵ سریال ترکی روزگاری در چکوروا + پخش آنلاین
قسمت ۳۷۵ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

آنچه در این مطلب خواهید خواند:

قسمت ۳۷۵ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

دمیر به بازداشتگاه رفته است تا فکرت را ببیند. وقتی میبینتش با عصبانیت به طرفش میره و میگه تو یه آدم بی شرفی هستی که تو خونه ای که زن و بچه گن زندگی میکنن آدم فرستادی، فکرت هم عصبی میشه و میگه بی شرف خودتی این کار من نیست برو یه جا دیگه دنبال دزد بگرد ولی دمیر باور نمیکنه و به خاطر تن بالای صداشون دمیر را از اونجا بیرون میکنن. تو مسیر برگشت زلیخا و دمیر همدیگر را میبینن ولی زلیخا چیزی از مژگان و ماجرایی که فهمیده به دمیر نمیگه. دمیر به زلیخا میگه حقیقت داره رفتی اسلحه کشیدی واسه فکرت؟ زلیخا میگه آره ایلحه کشیدم به خاطر تو این کارو کردم، دمیر بغلش میکنه و میگه زلیخا از اینکارا نکن منو نترسون عزیزم. فردی به اسم جومالی به عمارت دمیر میرود و به غفور میگه آوازه ی شما همه جا پیچیده، آقا غفور کمکم کنین دنبال یه لقمه نون حلالم به زن و بچه ام رحم کنین، غفور میگه یه شرط داره باید نصف حقوقتو به من بدی.

جومالی قبول میکنه و میگه چشم، غفور خوشحال میشه و میگه بزار خبرت میکنم. همان موقع زلیخا از راه می رسد که جومالی با دیدنش اون صحنه چال کردن جنازه دزده واسش تداعی میشه. غفور میره ماجرای جومالی را به زلیخا میگه و زلیخا قبول میکند تا تو عمارت مشغول به کار شود. فکرت به خاطر اینکه مدرک کافی علیه اش نبوده آزاد می شود. تکین و لطفیه خوشحال میشن و باهمدیگه به طرف خانه می روند. وقتی به خانه میرسند فکرت با دیدن مژگان تزش گلگی میکند که چرا یکدفعه گذاشتش و برگشت به چکوروا، مژگان بهش میگه که تو بهم دروغ گفتی و پنهان کاری کردی، چرا بهم نگفتی که با امید رابطه داشتی قبلا؟ فکرت بهش میگه این ماجرا واسه خیلی وقت پیش هستش و الان اصلا باهم رابطه ای ندارن ولی مژگان قانع نمی شود. فردای ان روز دمیر متوجه می شود که فکرت را آزاد کردن به خاطر همین دمیر بلافاصله به طرف دادستان می رود.

دمیر ازش سوال میکند که چرا فکرت را آزاد کرده؟ دادستان بهش میگه چون نه شاهدی داشتین نه مدرک درست حسابی، دمیر عصبی میشه که دادستان بهش میگوید حق ندارد که تو کارهایش دخالت کند. فکرت پیش همان مردی که باهاش توافق کرده بود و تعمیرگاه داشت می رود و بهش مقداری پول می دهد. ان مرد هم تمام طلاها و پول هایی که از خانه دمیز دزدیده بود را تو گاوصندوق میگذارد. زلیخا برای فادیک و گولتن ۲تا سرویس جواهر گرفته و ازشون عذرخواهی می کنه که نتوناسته از امانتی هایشان به خوبی محافظت کنه گولتن عصبی میشه و میگع این چه حرفیه زلیخا چرا اینجوری میگی زلیخا میگه روزگار دیگه کسی از فرداش خبر نداره گولتن با کلافگی اونجارو ترک میکنه که زلیخا میره دنبالش. و باهاش حرف میزنه تا بتواند آرومش کند. زلیخا در آخر میگه که قصد دازد اونجارو تکر کند، گولتن شوکه میشه. به گلخانه میروند و زلیخا عکس را به گولتن نشون میده و میگه امید و دمیر باهم رابطه داشتن به خاطر همین دیگه نمیتونه به دمیر اعتماد کنه و تصمیم گرفته تا با بچه هایش اونجارو ترک کند.

گولتن باهاش حرف میزنه و میگه شب اخری که اومده بود اینجا من دیدمشون، زلیخا میگه چی دیدی؟ گولتن میگه یجوری بود انگار امید میخواست دمیرخان را بغل کنه اما آقا دمیر نمیگذاشت و مانعش میشد مشخص بود که اگه چیزی هم بوده اقا دمیر پشیمان شده ولی امید اون زنیکه عوضی چسبیده به آقا. زلیخا گلگی میکنه که چرا بهم نگفتی گولتن میگه چنین و سودا خانم نذاشتن، گولتن سعی میکند زلیخارو آرام کند تا از تصمیمش منصرف شود ولی زلیخا میگه دلم شکسته نمیتونم دمیر را ببخشم. یه نفر از استانبول به بیمارستان پیش مژگان رفته و بهش پیشنهاد همکاری می دهد ولی مژگان قبول نمی کند و میگه نمیتونم از اینجا جدا بشم باید پیش پدرم باشم حتما، ان مرد کارتش را می دهد که فکرهایش را بکند و اگه تصمیمش عوض شد خبرش کند.

شرمین به تو عمارت دمیر تلفن را برمیدارد تا به فسون زنگ بزنه بره دامنش را تحویل بگیرد که اتفاقی مکالمه بین سودا و امید را میشنود. سودا تلاش میکند تا بتواند با آیلا دخترش حرف بزند اما آیلا میگه نمیخوام صداتو بشنوم دیگه به اینجا زنگ  نزن و قطع میکند. شرمین با شنیدن این حرفا نعجب میکند و سریعا از خانه بیرون میزند تا پیش فسون رود. شرمین به کافه میرود و ماجرارو برای فسون تعریف میکند. فسون میگه اگه دقت کرده باشی چشماشون خیلی شبیه همدیگه ست من فکر کنم اونا باهم دیگه مادر دختر هستن، شرمین میگه نه بابا امکان نداره اگه بود ما می فهمیدیم. فسون میگه یجوری شناسنامه اش را گیر بیار تا مطمئن بشیم. زلیخا با برادرش عمو شادی قرار میگذارد تا به واسطه اون سهام شرکتش را بفروشد…

بیشتر بخوانید:

(بخش دوم) خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی روزگاری در چکوروا + عکس

 

برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!

[کل: ۰ میانگین: ۰]


دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا